دم دكه روزنامه ساعت يك نصف شب صف بود ،
صف كه نه ، پنج شش نفر اون جلو مي لوليدن ،
رفتم جلو ، نفر اول سه نخ سيگار گرفت ، يكيشو روشن كرد و رفت ،
نفر دوم يه بسته سيگار گرفت با عجله درشو باز كرد ، يكيشو روشن كرد و همچين عميق يه پك زد و رفت ،
نفر دوم سه نخ سيگار باريك گرفت و سه نخ سيگار درشت ، اول خواست يكيشو روشن كرده بعد پشيمون كرد ، دلش نيومد ، زير لب گفت باشه تو خونه روشنش ميكنيم با بچه ها !
نفر چهارم كه از همون اول عجله داشت دو تا بسته سيگار گرفت ، رفت توي ماشين ، يكيشو داد به رفيقش ، گاز داد و رفت ،
پنجمي يه نوشابه گرفت ، يه نخ سيگارم روش ، يه قلپ نوشابه مي خورد ، يه پك به سيگار مي زد ، معلوم بود خيلي بهش مي چسبه ،
شيشمي من بودم ،
- روزنامه اعتماد امروز هست ؟
روزنامه فروش گفت : نچ ، نيومده امروز ،
از پشت سر يكي گفت ، آقا قربون دستت سه نخ وينستون عقابي بده ، ماشين روشنه بد پارك كردم ،
به روزنامه ها نگاه كردم ، همه از بس آفتاب خورده بودن شده بودن عين كتاباي خطي قديمي ،
دود سيگار نفر پشت سري كه گردنشو خم كرده تا سيگارشو با فندك آويزون به شيشه كيوسك روشن كنه پيچيد توي سينه ام ،
- سيگار اولترا لايتم داري ؟
دكه دار نگاهم كرد ،
- بعععله
فرز و چالاك يه بسته سيگار رو برداشت و درشو باز كرد ، – چند تا ؟
- يه نخ
دودا قاطي پاتي شد با هم ، وينستون عقابي ، مارلبرو ، ايسي ، اولترا لايت ، تير ، بهمن ، ارديبهشت ،
همش مال امروز ، روزنامه دودي ، سيگار داغ ، نصف شب ، دو قدم اونطرف تر وايستادم به تماشاي آدمايي كه با اعصاباي خراب و چشم هاي سرخ ميومدن كنار دريچه كوچيك كيوسك و جيره باريكشونو ميگرفتن و روشنش ميكردن و پكي ميزدن و روشن ميشدن و ميرفتن ،
عكساي روي مجله هاي رنگي همه خوشگل بودن و لبخند روي لبشون بود ، انگار داشتن ماها رو مسخره مي كردن ، سرمو انداختم پايين و راهي خونه شدم ، از دور يه نگاه ديگه به دكهء روزنامه فروشي انداختم ،
دود بود و دود بود و دود ….
روزنامه دودي ، سيگار داغ …
روزنامه دودي ، سيگار داغ
می 22, 2008 بدست آنجل