
اونطوري جون دادن زياد هم سخت نبود !
…

اونطوري جون دادن زياد هم سخت نبود !
…
ارسال شده در عكس ها | برچسبها مرگ, زن, عزرائيل | 23 دیدگاه »

نمي دونم كسي بين فوتبالدوستان هست كه صحبتاي كارشناساي فوتبال ايراني رو به حواشي پايان بازيهاي جام ملتهاي اروپا ترجيح بده يا نه ،
ولي اگه بخوام در مورد خودم حرف بزنم بايد بگم تاسف مي خورم به حال اون هموطنايي كه ماهواره ندارن يا به هر علتي نمي تونن اين بازيها رو از طريق ماهواره تماشا كنن ،
از خود بازي كه بگذريم حواشي آخر بازي ها به نظرم جذابيت خاص خودشو داره كه ما ملت به خاطر تنگ نظري صدا و سيماي مليمون ازديدنش بي نصيب مي مونيم ،
همين بازي هلند و فرانسه و جريانات بعد از سوت پايان بازي به نظرم خيلي زيبا بود ،
رفتار دوستانه بازيكناي دو تيم با هم ، خوشحالي تماشگراي هلند و آوردن بچه ها توسط بازيكنا داخل زمين ، ايستادن تماشاگرا به طور منظم كنار محدودهء دور زمين و نيومدن حتي يكنفرشون به داخل زمين ، در آغوش كشيدن بازيكنا توسط تماشگرا بدون درگيرياي فيزيكي با مامورا يا هرنوع اغتشاش ديگه اي ، نظم فوق العاده هم داخل زمين و هم بين تماشگرا ، نحوه تشويق كردنشون و .. و .. و .
كارشناساي فوتبال ما مدام به اين نكته تاكيد مي كنن كه ما بايد از نحوه بازي كردن تيم ها اروپايي درس بگيريم اما حرف من اينه كه خيلي چيزاي ديگه رو هم ميشه ازشون ياد گرفت ،
ما ملت خيلي چيزا از يادمون رفته ، اين روزا ديگه نه خوشحاليمون درست و درمون و طبيعيه و نه عزاداريمون ، هم وقتي شاديم صندلياي ورزشگاه رو از جا درمياريم هم وقتي اعصابمون خورده ،
بعد از بازي هم كه اگه حصار كيپ در كيپ ماموراي باتوم به دست نباشه معلوم نيست چه وضعيتي توي ميدون به وجود بياد ، متاسفانه به علت سانسور شديد خبري ما فقط از ضد و خوردهاي بعد از بازي هاي خارجي باخبر ميشيم و تا دلت بخواد توي تلويزيونمون تصوير حواشي بازيهاي خارجي اي كه بعدش بين تماشاگرا ضد و خورد ميشه رو مي بينيم و بعد اينطوري به خودمون مي باليم كه بعله بابا ما خيلي كارمون درست تره و انسان تريم ،
ولي ميشه چيزهاي خوب رو هم ياد گرفت و به ياد آورد .
درخواست من از تلويزيون اينه كه ما كارشناسي فوتبال نخواستيم آقا ، بذارين از صحنه هاي زيبا لذت ببريم ، بس كه حرفاي تكراري زدين خسته شديم ، همه مون يه پا مربي فوتبال شديم به خدا ، بسه ، بذارين اون تماشاگرنماها ! آداب چگونه تماشاگر باشيم ( خصوصا بعد از بازي ) رو ياد بگيرن . بابا به خدا خفه شديم از اين جهان سومي بودنمون.
…
ارسال شده در نوشته ها | برچسبها فوتبال, ماهواره, تلويزيون, تماشگر, جام ملتهاي اروپا, سانسور | 14 دیدگاه »

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه .
بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه:
- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم …!
مرد با هیجان پاسخ میگه:
- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !
بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم !
و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده .
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه :
- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم … !
ارسال شده در نوشته ها | برچسبها فرشته, مرد, مشروب, تصادف, زن | 57 دیدگاه »
ارسال شده در عكس ها | برچسبها خوشبختي, خانواده, زندگي | 15 دیدگاه »

سوار اتوبوس ميشي و از بخت خوش يه صندلي خالي پيدا مي كني و خسته از كار روزمره و دغدغه هاي زندگي مي تمرگي روش و يه نفس عميق آكنده از بوي عرق تن و ادكلن و بوهاي نامطبوع ناشناس ديگه ميكشي توي ريه هات ،
هنوز آروم نگرفتي كه موبايلت كه بر حسب كارت هميشه سايلنته شروع مي كنه به جل جل كردن ،
وقتي از توي كيفت درش مياري و نگاه ميندازي روي صفحه اش ميبيني بازم بر حسب اتفاق بلوتوث موبايلتو روشن گذاشتي و يه نفر به اسم عرشيا مي خواد برات يه چيزي بفرسته ،
ردش مي كني و تا مي خواي دوباره موبايل رو بذاري سر جاش مبيني يه بار ديگه جُل جُل كرد و اينبار كه نگاش مي كني ميبني اينبار يكي ديگه به اسم عسل خوشگله مي خواد برات چيزي بفرسته ،
اينم ردش مي كني ،
اما كنجكاوي نميذاره كه ايندفه موبايلتو بذاري توي كيف ، دلت مي خواد ببيني توي اين اتوبوسي كه ديگه حالا لب به لب پر شده و اكثرمسافرا هم آدماي جا افتاده و چندتايي هم جوون توشون ديده ميشه چند نفر بلوتوثشون روشنه ،
يه سرچ كه مي كني ميبيني به به ، به به ، همينطوري دونه به دونه به ليستت اضافه ميشن و اسماي عجيب غريبشون روي هم سوار ميشه ،
جوجو ، جيلي بيلي ، ابليس ، چش قشنگه ، رويا ، حسن طلا ، عشق مني ! ، ناناز ، كره خر ! جنيفر و …
در همين حين مدام درخواستاي دريافت بلوتوثي رو رد مي كني ، سرتو كه مياري بالا و دور و ورتو يه نيگا ميندازي ميبيني انگار نه انگار كه توي اين اتوبوس كسي موبايل داره ، همه بي خيال نشستن و دارن منظره هاي بيرونو نگاه مي كنن ،
شك مي كني به خودتو موبايلتو و دورو ورت كه نكنه همه اين پيغاما از عالم بيرون به موبايلت سرازير شدن ،
بلاخره بازم اين كنجكاوي مسخره ات باعث ميشه يكي از فايلاي بلوتوثي رو اكسپت كني و ببيني توش چيه ،
چند لحظه بيشتر طول نميكشه تا يه فايل ويديويي به دستت برسه ،
تا دكمه پلي رو ميزني صداي آه و نالهء يه دختر از اسپيكراي قوي موبايلت توي اتوبوس مي پيچه ،
با دستپاچگي و در حاليكه دونه هاي درشت عرق از سر و روت داره ميريزه به هر بدبختي كه هست موبايلتو خاموش مي كني ، سنگيني نگاه آدما رو صورتت حس مي كني ، سرتو كه مياري بالا نگاه هاي غضبناك و توام با سرزنش و سرشار از فحش و خاك تو سرت مثل سيلي مي خوره توي صورتت ،
صداي نچ نچ مي شنوي و زمزمه هاي ناجور ، انگار نه انگار كه حداقل دوازده تا موبايل توي اين اتوبوس لعنتي بلوتوثشون روشن بوده و داشتن اين فايلا رو براي هم رد و بدل مي كردن ،
تا لحظه اي كه مي خواي پياده شي سنگين نگاه ها رو حس مي كني ، دلت مي خواد بالا بياري ،
از اتوبوس پياده ميشي و هواي تازه مثل يه جون تازه ، زنده ات مي كنه ،
ميري توي يه كوچهء خلوت ، موبايلتو از توي كيفت در مياري ،
رقص بلوتوثاي سرگردون و كثيف رو دور سرت حس مي كني ، مثل ارواحي كه از دوزخ فرار كردن و دارن وسوسه ات مي كنن ، موبايلتو بلند مي كني و با تموم نفرت و غيضت مي كوبي به ديوار سيماني روبروت ،
دو نفر از كنارت رد ميشن ، صداي توام با خنده شون از دور مياد :
- بيچاره با دوست پسرش دعواش شده …
و باز صداي خنده هاي بلند و مسخره به گوشت ميرسه ،
دلت يه جاي آروم مي خواد ،
جايي كه توي هواش پاي هيچ بلوتوث و اس ام اس و امواج موبايلي نرسه ، اما واقعا مگه همچين جايي هست ؟ …
” كاربرد يك موبايل در يك جامعهء سالم فقط ايجاد ارتباط صوتي و در موارد خاص استفاده از پيامكه ، اما در جامعهء آلوده موبايل به يك شمشير دو لبه تبديل ميشه كه ميتونه بنيان يك خانواده رو از هم بپاشونه ، فيلمبرداري از شخصي ترين حالات و سوء استفاده هاي فجيع و استفاده ناآگاهانه و كثيف از امكان بلوث ( كه به نظر من بلك توث اسم مناسبتريه براش ) اين روزها ديگه خبراي پيش پا افتاده روزنامه هاست . به موبايل خودتون نگاه كنيد ، اگه واقعا ازين فايل هاي مستهجن و كليپاي س.ك.س.ي توش نداريد كه بهتون تبريك مي گم ولي اگه ازون دسته اي هستين كه شايد صرفا از روي كنجكاوي يه چيزايي توي فولدراي مخفي موبايلتون قايم كردين ، لطفا پاكش كنيد ، بياين براي يكبارم شده از دور به همه چيز نگاه نكنيم و فرهنگ سازي رو از خودمون شروع كنيم . “
…
ارسال شده در نوشته ها | برچسبها كليپ, موبايل, اس ام اس, بلوتوث | 15 دیدگاه »
محمود آقا ، مناظره با بوش و اوباما و هيلاري و مك كين رو بيخيال باش جون ما ،
اگه واقعا خيلي اهل مناظره هستي و گفتمان منطقي رو دوست داري بيا جلو ، ما هستيم ،
نسل جوون ، نسل سوخته ، نسل ولو و سرگردون ،
اونقدر حرف و سئوال و گله و شكايت و معما داريم برات بگيم كه مناظره مونو به صورت سريال هشتاد قسمتي از صدا و سيما پخش كنن ،
نمي دونم جوابي داري براشون يا نه ؟ يا بازم مثل هميشه مي خواي ازون لبخنداي غلط اندازت بزني و مغلطه كني ،
اما هر چي كه هست بدون ما مدتهاست كه پايهء مذاكره و مناظره و گفتمان هستيم ، خيلي هم سهل الوصول و در دسترس تر از اون كسايي هستيم كه تو خيلي عشق مناظره باهاشون داري ،
فقط ميدوني چيه ؟ ما بحثامون شايد خيلي براي تو جذاب نباشه ، ما كاري به هولوكاست و مردم فلسطين و لبنان و سوريه و عراق و اقتصاد آمريكا و مردمش و … نداريم ، حرف ما چيزاي خيلي ساده تر از اين موضوعاتيه كه تو بهشون علاقه داري ،
ما مي خوايم در مورد زندگي ، با تو حرف بزنيم ، در مورد خودمون ، در مورد جوونيمون و انرژي هايي كه داريم توي مملكتي كه تو به حساب رئيس جمهورش ! هستي از دست ميديم ،
مي خوايم در مورد ايران با تو حرف بزنيم ، در باره ء دلهاي پر و سفره هاي خالي ، در باره، آزادي ( معنيشو يادت هست ؟ ) ، درباره نسل و نژادمون ، فرهنگمون ، عشقمون ،… خوشت نيومد نه ؟
ميدونم الان سر تكون ميدي و ميگي حرفاتونو توي نامه بنويسيد و بديد بررسي مي كنم !
بعدم نهايتش اينه كه اگه خيلي بخواي حال بدي زيرش چند تا جمله قشنگ كه توش پر از واژه اميد و صبر و توانستن مينوسي و يه اسباب بازي و يه حواله، سي هزارتومني ميذاري بالاش و بهمون برميگردوني ،
شايد امروز بهم نرسيم آقاي رئيس جمهور ، اما يه روزي ، دور يا نزديك ، يا خيلي دور و يا خيلي نزديك ، مجبور ميشي بشيني پشت ميز و اونبار به جاي مناظره ، فقط جواب بدي ،
پس توصيه مي كنم در مورد سئوالاتمون بيشتر فكر كن ،
فكر كن آقاي رئيس جمهور … فكر كن .
…
ارسال شده در نوشته ها | برچسبها مناظره, محمود احمدي نژاد, نسل سوخته, رئيس جمهور | 10 دیدگاه »
ارسال شده در عكس ها | برچسبها مذهبي, بيلبورد, تبليغات | 10 دیدگاه »
يك تلويزيون سياه و سفيد بود و يه زمين مستطيل و يازده تا مرد و صداي گرم كوثري ،
تا يكي از بچه ها پا به توپ ميشد نفست واميستاد و قلبت تند تند مي زد ، فرشاد پيوس ، ناصر محمد خاني ، عبدالعلي چنگيز ، سيروس دين محمدي …. با شوتاي مرتضي فنوني زاده از جا مي پريدي و با خنده هاي احمد رضا عابد زاده ذوق مي كردي ،
از تعصب سيروس قايقران احساس غرور مي كردي و با پنجعلي توي دفاع واميستادي ،
دوره اي داشتيم ، فوتبالي داشتيم ، تعصبي داشتيم ، قيافه بچه ها يادتونه ؟ موهاي بلند و وز كرده ، ريش و سبيل ،
مهم لباس بود ، مهم پرچم بود و ايران ، آي بنازمت قايقران ، خوبه كه نيستي ببيني يكي داره فرياد مي كشه :- سيروس ، كجايي ببين كه فوتبالتو كشتن …
آقا به خدا ما همون فوتبال سياه و سفيدو دوست داشتيم …
آقايون مسئول ! عرضه تيم ملي داري ندارين خصوصيش كنين ، مثل همه چيزاي ديگه بدينش دست بخش خصوصي ، بيخيالش بشين جون مادرتون ، دلمون خوش بود به همين فوتبال كه ريدين توش رفت ،
ديگه درست بشو نيست اين فوتبال ، نه با دايي نه با كاپلو ، نه با افشين ،
آقا بچسبين به همون انرژي هسته ايتون ، به هم زد و بند بازيتون ،
جون مادراتون ولش كنين اين بد مصبو …
به خدا اگه يكي از همين بچه هاي زمين خاكياي تهرون جاي كاپيتان از اسپانيا برگشته ء تيم ملي بود حال و روزمون بهتر بود ، ما يازده تا بازيكن تيم ملي تو زمين نداشتيم ، يازده تا اسم داشتيم ، اسماي خوشگل ،
ديگه اين تيم ، تيم ملي نيست ، اسم ملي رو ور دارين از اين تيم ،
همه جيبا پر پول ، ساق پاها اتو كشيده ، فكر و ذكر شون باشگاهاي عربي و پول ، يكي قهر مي كنه ، يكي ناز مي كنه ، يكي ابرو ميندازه بالا ، يكي فحش ميده ، يازده تا استاد اسدي توي ميدون باشن به خدا شرف دارن به اينا …
مشكل علي دايي نيست ، مشكل اينا هم نيستن ،مشكل شماها هستين ،
آي لاكپشتا … باور كنيد تيشه زدين به فوتبال مملكت و رفت ، مثل تيشه اي كه به همه چيز ديگه ء اين مملكت زديد …
اين بچه ها دست پرورده و بزرگ شده خودتونن ، بچه هاي انقلابن ! سربازاي بي تفنگ ،
بچسبين به انرژي هسته ايتون ، بيخيال جام جهاني ،
ما ملت همون بهتر كه بريم دنبال پودر رختشويي و برنج و كوفت و زهر مار كه جلوي زن و بچه مون سر افكنده نباشيم ، جلوي عالم و آدم كه شديم ،
رفتيم راهپيمايي كرديم كه آي امارات كشورك سي و اندي ساله زر زر زيادي نكن …
ديدين اومد توي مملكت خودمون جلوي سي هزار نفر مربيشون يه بيلاخ نشون داد به همه و رفت !
اينا همش دستپخت خودتونه ،
آقايوني كه موقع باخت پشت ميزتون قايم ميشين و موقع برد از سرو كول هم ميرين بالا ، روزاي بدتري در پيشه ، روزاي خيلي بدتر …
خدايا ، گرچه ميدونم اين تيم به جام جهاني نميره ، اما اگه مي خواي معجزه كني كه بره ، خواهشا نكن ،
ديگه تحمل ذلت و خواري توي آفريقا رو نداريم ، گور پدر فوتبال .
…
ارسال شده در نوشته ها | برچسبها فوتبال, قايقران, لژيونر, مرد, انرژي هسته اي, ايران, باشگاه, تيم ملي, تعصب, جام جهاني, دايي, عابدزاده, غيرت | 7 دیدگاه »
بيژن گوشي رو بر ميداره و شماره يك تور مسافرتي رو ميگيره : – الو آژانس مسافرتي خوش سفر ،
صداي نرم و نازك دخترخانمي جواب ميده : بله بفرماييد ؟ بيژن مي پرسه : – ببخشيد واسه اين چهاردم پونزدهم خرداد تور دارين ؟ صداي نرم و نازك جواب ميده : – بله داشتيم ، اما متاسفانه پر شده ، از يك هفته قبل همه جاهامون رزرو شده ، بيژن با حالت پكر ميگه : – اي بابا چه خبره همه ميگن جا نداريم ! شوما هم ميگين جا نداريم ؟! نميشه يه جوري ما رو همون بغل مغلا جا بدين ؟ سه نفر بيشتر نيستيم آبجي … دختر جواب ميده : – نه ، ايشالله سفراي بعد در خدمتون هستيم .
بيزن گوشي رو مي كوبه رو تلفن ، اصغر و محسن مي پرسن : – چي شد ؟ اينم جا نداشت ؟ بيژن ابرو ميندازه بالا و ميگه : – نچ ، دو ماهه داريم واسه اين چند روز تعطيلي نقشه مي كشيم ، لامصب اينم اينجور زد تو برجكمون ، اصغر يك بشكن ميزنه و ميگه : – آقا يه فكر بكر ، محسن مي پرسه : – باز چه نقشه اي كشيدي تو ؟ اصغر در حاليكه چشاش برق ميزنه ميگه : – ديروز آقام مي گفت از اينجا چند تا اتوبوس صلواتي ميرن تهران براي همينايي كه مي خوان برن سر خاك آقا ، با همينا ميريم تهران ، ازونجا يه ماشيني چيزي گير مياد ما رو ببره تا شمال ، از اينجا تا تهرون مجاني رفتنو عشقه .. محسن و بيژن يه نگاهي ميندازن بهم و يه لبخندي ميشينه رو لباشون .
– دمت گرم … …
چند ساله كه اين چند روز تعطيلات ( 14 و 15 خرداد ) تبديل به روزايي شدن براي تفريح خلق الناس بعد از گذشت دوماه و اندي روز از تعطيلات عيد ، يه نگاه به روزنامه ها و تبليغات تورهاي مسافرتي كه بندازي متوجه ميشي همه اونا براي اين چند روز برنامه هاي ويژه اي تدارك ديدن ، از سفر به شمال و اصفهان و شيراز گرفته تا تورهاي كيش و قشم و بندر عباس ، به نظر مياد اين چند روز مردم عملا به دوقسمت تبديل ميشن ، يك عده كه اين دو سه روز رو به عيش و شادي و تفريح ميگذرونن و يه عده كه اكثرا بنا به مصلحت و مسائل شغلي اجبارا سفر تهران قسمتشون ميشه و حضور در حرم امام و شركت در عزاداري ! جريان جالب اين موضوع اينه كه عملا مشابه چنين روزهايي كه يه عده به تفريح و شادي بگذرونن و يه عده به سينه زني و عزاداري اونم در هر دو حالتش به اين حجم گسترده ، در روزهاي ديگه سال عملا وجود نداره .
ارسال شده در نوشته ها | برچسبها تهران, خرداد, سفر, شمال | 2 دیدگاه »
ارسال شده در عكس ها | برچسبها مهناز افشار, چادر عربي, تبليغ, حجاب | 25 دیدگاه »